تبليغاتX
کِلـــــکِ خیـــــال


کِلـــــکِ خیـــــال

برای عزیــــزم, به خاطر مـُـــهرِ مِهرِ ســپیدِ او که بر تک تک ایــن کلماتِ ســــیاه خورده اســت

اومدم

با دست پر

با دستی پر از

حسرت و التماس

دلسرد شده

بیش از پیش

اومدم چیزی بگم

اما

صدا تو گلویم گم شد ...

چشمانم تر شد و  ملتمسانه صدایت زد

گوش هایت را گرفتی تا مبادا زجه هایم گوش هایت را بخراشد

اما این بار

دستانم

چشمانم

و

..

خسته است از این همه

نقطه و خط و حرف و ..

خسته از این ضزبان قلب های سرد

خواستم تمامش کنم

نشد

نتوانستم

دستانم بوی مرگ میدهد

خسته ام!

باشد که فراموش کنم آنچه را که خاطرم را آزرد !

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:15 توسط Arezoo| |

خسته امــــــــ از این تنهایی نفرت بــــار

ِخسته ام از دوست دارم شنیـــــــدن های تکراری

دل آزرده تر از همیشـــــــــه !

در فکــــــــر راهی

شاید بتوانــــــــم فراموش کنــــــــم آنچه را که خاطرم را آزرد !

سخت است هر چند !

رفتن طبق عادت

تنها راه نیست

امـــــــــا

برای ماندن دلیلی نیست!

شاید ...

به دست فرامــــــــوشی سپردن خاطرات زیبـــــای گذشته امـــــــــــ

نقطه کــــــوری برای رهاییـــــــــــم از خاطرات خوب گذشته امــــ باشـــــــد !

فراموشی :

بهتر از هر راه دیگرِِِِی پاسخی برای ایــــــن علامت سوال بی معنی باشـــــــد !

تنها برای آزادی از قفس خویش !

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:13 توسط Arezoo| |

چه قدر این روزهــــــا

سبکـــــــــ شده اسـت واژه-ی سنگینِ

 هر چند غریــــــــب دوست داشتــن.

آسان به زبـــــــان می آید و

آسان از ذهـــن میـــــــــ رود

انگار سال هاست کـــه

که فرامـوش کرده ایـــــــــــم

زیبایــــــــــــی این کلمه-ی مقــــــــــدّس را

آسان روانه-ی لب ها کرده ایـــــــــــم , آسان

این روزها نگاه ها سوی هم اســــــــــت و قلب ها مسیر دِگـَــــــر را رَج میـــــــــ زند

این روزها دست ها پناهــــــــی ندارد به راستــــــــــی

و چه سخت است بــــــــــی پناهی

این روزها آغوش ها بوی تنــــــــــــوع میــــــــــ دهد 

و هــــــــــــــر دم

مَحفِل گَهِ

ایـــــــــن و آن است

سخت اســــــــت عاشقـــــــی این روزها

سخت است صادق  بودن دِگَــــــــــر

به راستی

سخت است نوشــــتن

و فریـــــــــــاد زدن

و دوست داشــــــــــــتن

و پناهگـــــــــــاه بودن

و

.

.

.

.

- نگاهـــــــــــی به پهنایِ آسمان

و دوبــــــــــاره

فریادِ عشق:

"دوستت دارم"


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط Arezoo| |

یاد بچگـــــی ها و اون روزای خوبی که

بی هیــــچ دغــــدغه ای از پَسِــــــشون گذشتم و

سپردمشون به خاطراتم

یاد اون قاصـدک کوچیکی که واسه-ی دستای من خیلـــــــی بزرگ بود [ خیــــــــــلی ]

و من تموم آرزو هـــام و تو گوشش زمزمه کرده بودم

نفسم و حبس کردم و

یک جا حــــواله-ی قاصدک کوچیکم کردم

تا بــــــــــــره

بره و دونه دونه آرزوهام و به گوشش برسون-ه

قاصدک میــــــــ رفت و من هنوز داشتم نگاش می کردم , نگاهی پر از خواهش و تمنّا

تو فکر این بودم که ؛

بازم یکی از آرزو های کودکانم و جا انداخــــــــتم

یاد ایـــــن که اون قاصدک رفت و من هنوز

منتظر برگشتـــشم

هنوز  چشام با امید پیدا کردنش تو آسمون تاب میــــــ خوره

تا شاید قاصدک آشنایی رو پیدا کنه

که کولــــه بارش پر  از خاطرات کودکانه مَن-ه

آخه من فراموش کردم اون آرزویی رو که از بچگی آویزه-ی  ذهنـــــــم شده بود

اما ....

قاصدک هرگز برنگشت 

من هنوز در پـــــــی این که

کدوم یکی از آرزو های کوچیکم

انتظاری این چنیـــــن طولانی داشت !

«قاصــــــــــدک برنگشت ....»


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:57 توسط Arezoo| |

بهونم شد دلیل نوشتنم و بهونم تو بودی

واسه این که بخوام خودمو از زیر این بغض سنگین بکشم بیرون

واسه این که واسه یک بار بدون این که چونم بلرزه یه نفس عمیق بکشم عمیقه عمیق

واسم سخت بود ....

فشاری که روی روحم احساس می کردم بیشتر از هر چیز دیگه ای عذابم می داد !

می خوام فریاد بزنم با تمام توانی که برایم باقی مانده است

شاید از اندک فشاری که بر روحم احساس میکنم خالی شوم

بادی که تو صورتم میخورد خاطرات و میکشوند جلوی چشام و

دلیلی میشد برای گریه هام !

تکیه ام رو دادم به پنجره و چشام و بستم

تا شاید بتونم فراموش کنم اون چیزی که خاطرم رو آزرد !

چشام چیزی و می دید که قلبم نمیخواست !

دارم از فاصله ای حرف میزنم که نه من میخواستم نه تو !

چشام و بستم

قطره های اشکم نا خواسته اومد رو گونم !

نمیخواستم کسی ببینه چه قدر روحم ضعیفه که حتی خودم طاقت گریه هام و ندارم

با تمام وجودم بادی که از پنجره می خورد تو صورتم و می بلعیدم

حس نوازشی که رو صورتم بود بیشتر از هز چیزی آرومم می کرد

فرسنگ ها از هم دور بودیم با این که یک انگشتم با هم فاصله نداشتیم

همین هم شده بود دلیل عذابم

چیزی که داشت روحم می خورد و

من مجبور به تحملش بودم

دلم میخواست بغلت کنم

اما نمی شد ولی من میخواستم

دلیلش اون فاصله ی فرسنگی بود .. آره همون

لرزش بدن و دستام و فقط خودم حس میکردم و خودم

نوازشی که روی دستام حسش کرد

من و از رویا کشوند بیرون

انگار توام میخواستی تموم تخیلات من تبدیل شه به یک واقعیت

واقعیت که نمی دونم قابل تکرار هست یا نه !

با حضور دستات چشمای من حس گریه کردنش بیشتر شد

اما لذت بردن از وجود تو

از این که دستات تو دستم بود واسم خواستنی تر بود

دستم و فشردی و من دوباره از عشقت پر شدم !

دیگه نزدیک بودی

بدون هیچ فاصله ای

به آسمون نگاه کردم

از این که میدونستم واسه یکی هم تو آسمون مهمم خوش حالم می کرد

دزدکی نگات میکردم

اون لبخند قشنگ

خدا جون چه قدر دوست دارم

اون لبخند و اون فرشته رو !

دوست نداشتم هیچ موقع اون جاده تموم بشه

حاضر بودم سالهای سال تو این جاده

سرگردون باشم

ولی هیچ چیز تو رو ازم نگیره

ای کاش می شد !

انگار بعد از این همه مدت

من عاشق تر شده بودم !

جاده تموم شد

گرمیه دستات هنوز تو دستمه

ولی فکر این که

چه بیرحمانه از هم جدامون کردن

یک لحظه هم رهام نمیکنه !

[ دوست دارم با همون لبخند خواستنی ]

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:17 توسط Arezoo| |

نوشتن رو دوست داشتم

از همون وقتی که

فهمیدم

حروف الفبا بیشتر از یه حرف ه

از همون وقتی که عاشق تو شدم

و

دقیق نمی دونم کی بود

عاشق شدم

و

دستم و عاشق کردم

یا شاید خودش عاشق شد

که

برات بنویسه

دیگه دلم نیست که عاشق ه

این عقلمه که عاشق شده

و دستم و عاشق کرده { یا شاید خودش عاشق شده }

بنویسه عشق و

تموم دنیا رو از اسمت پر کنه !

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:9 توسط Arezoo| |

صدای پر زدن احساس را می شنوم

و نگاهت را به خاطر می آورم

و سکوت و چشمان بی قرارت را

نگاهت بر صورتم سنگینی می کرد

به یاد می آورم تو را

در آغوش باران

و رفتنت را بی من ..

از پس یک احساس کودکانه

صدای خنده هایت را

طنین انداز کوچه های بی قراری کرده ام

اما اکنون بی تو

سکوت همه جا را فرا گرفته است ..



نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:32 توسط Arezoo| |

شاید اگر دوستم داشتی نمی توانستم برای تو بنویسم

همه ی بزرگراه های عشق یک سویه است

و اعتبار نوشتن های من

نخواستن های توست

باشد که دوستم نداشته باشی ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 12:43 توسط Arezoo| |

حال که برایت می نویسم اندکی است که از تو دور شده ام ...

گویی احساس دلتنگی دارم ..

گویی دستم عاشق شده است ...

عاشق نوشتن برای تو !

قصدم گفتن کلمات همیشگی و کلیشه ای نیست تنها نجوایی است تا با آن زمزمه خود را به گوش تو برسانم!!

حال که از من دور هستی :

و قلبت در گرو عشقی .


بدان و بدان و بدان

که کسی همیشه و همیشه و همیشه در جایی از همین کره ی خاکی کسی در انتظار لبخند توست

تا با آن زندگی را از سر بگیرد .

تنها یک نقطه مانده است برای پایان این دلتنگی و آن هم نقطه !!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:39 توسط Arezoo| |

گل سرخی که به من دادی

دل کدامین نفر را به درد آورده بود

که این چنین

بابت آن تباه میشوم !

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط Arezoo| |

دلم میخواد نفس بکشم

یه نفس عمیق عمیق

... میخوام بوت کنم

تا اونجایی که ضربان قلبم بره بالا

تا اونجایی که دیگه نیازم بشه فقط بوییدنت ...

دوباره عطرت خورد به مشامم

از خود بی خود شدم

و

رفتم رفتم تا پیدات کنم

همین نزدیکیایی یا شایدم من این جوری حس میکنم

...

صدات

نگات

و حتی بوت

دوباره مثه همیشه

خیره و مهربون

مثه همیشه

پر محبت و دوست داشتنی

اینا همش بهونه شده

یه بهونه واسه این که دوباره بخوام بگم:

دلم واست تنگ شده

واسه تو و نگاهتو و صداتو و خنده هات

دلم تنگ شده

به اندازه ی همه دل تنگی ها

....

دوباره بوییدمت

و

دوباره گیج شدم

واسه تو و عطرت دلم تنگ شده

واسه تو

واسه خاطره ها

....

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:34 توسط Arezoo| |

در ایوان خانه به انتظارت نشسته بودم. در باران آمدی در حالی که کتت خیس بود و موهایت هم خیس از بارانی که مثل سیل می بارید... درست مثل یک موش آب کشیده.

می خواستم جبران کنم. می دانستم از من دلخوری.. به خاطر آن دعوای بچه گانه.چترم را برداشتم و دوان دوان کنارت آمدم وچتر را بالای سرت گرفتم. آمدم از تو معذرت خواهی کنم که با یک جمله صدا را در گلویم خفه کردی و امیدم را از من گرفتی. مستقیم نگاهم کردی و گفتی: ببین عزیزم به نظر من ما دوتا مناسب هم نیستیم. اومدم بگم برامون بهتره به صورت توافقی از هم جدا بشیم. نظرت چیه ؟

درمانده نگاهت کردم. هیچ احساسی در نگاهت نبود . با صدایی ضعیف گفتم: من اومدم که... که ازت عذر بخوام...من...

موهای خیست را به هم ریختی و گفتی: خیلی دیره ... خیلی.

فریاد زدم: نه! دیر نیست. ما می تونیم از نو شروع کنیم!

کلافه و عصبی  گفتی: خیلی فکر کردم تا تصمیم گرفتم.این حرف ها دیگه فایده نداره. بس کن.

ــ یه بار. فقط یه فرصت دیگه بهم بده...

ــ خداحافظ.

و خلاف جهت من تند تند حرکت کردی. کلام تلخت بدجوری کمرم را خم کرد. تمام ذوقم را در یک لحظه کور کردی.

تو رفتی... در باران رفتی... وقتی از پشت شیشه های شکسته ی قلبم صدایت کردم تو فقط با پایت شیشه ها را خرد کردی و رفتی. سالیانی دراز است که رفتی اما من همچنان در ایوان خانه به انتظار نشسته ام تا بیایی. تا دوباره با همان چتر به استقبالت بیایم... تا باز صدایم بزنی... تا روی قلب بیمارم مرحم بگذاری.

پرده ها را کنار بزن. مرا ببین... ببین که هنوز منتظرم... ببین چترم به شوق آمدنت باز است.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:16 توسط Arezoo| |

اگه نمیتونی قواعد بازی رو تغییر بدی پس خفه شو و بازی کن !
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:15 توسط Arezoo| |

گوشاتو گرفتی نشنوی ؟؟

چشاتو بستی نبینی ؟ تا کی  ؟

تا کی می خوای من و به خاطر دوست داشتنم  تبعید کنی

به شهری سوت و کور که جز ناله ی عشق چیزی نجوا نمی کند !

من هنوزم از پشت میله های قلبت فریاد می زنم ..

دوستت دارم ..


نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط Arezoo| |

لحظه ها و ثانیه ها

از پس هم می گذرد

اما افسوس وجود تو یاد آور هیچ کدام از آن خاطره ها نیست .

چرا ؟؟


نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:43 توسط Arezoo| |

خواهش می کنم

تو دیگر حرفی از علاقه مند بودن و دوست داشتن نزن !

می ترسم حرمت این جمله ها هم

از بین برود !

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:1 توسط Arezoo| |


وقتی به دیدنت
عادت کنم
به بودنت و شنیدنت ...
شکنجه های روز های دوری
فراموشم خواهم شد
باید بگذرم پیش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم

زندگی من سراسر
گذشتن بوده است
از
تو
خودم
و
همه ی آنچه که میتوانست باشد

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:12 توسط Arezoo| |

« گاهی اوقات زندگی طوریه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمی‌خواد،اونوقته

که رویاهای آدم به تعویق می‌افته. 

گاهی اوقات آدم از سرنوشت، ‌رو دست خوبی می‌خوره،‌ که فکر می‌کنه داره تصمیم می‌گیره 

اونوقته که آدم ادعاهایی می‌کنه،‌ که تو رو دربایستی انجامش گیر می‌افته. 

گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا می‌مونه. 

گاهی اوقات آدم می‌خواد بازی کنه ، ‌بازیگر می‌شه. 

گاهی اوقات داره می‌خنده وقتی تو دلش خونه، گاهی گریه می‌کنه وقتی داره از زور خنده می‌میره. 

گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیز جدی می‌شه. 

گاهی اوقات آدم وقتی زیاد می‌خواد کم می‌یاره ، گاهی وقتی کم می‌یاره زیاد می‌خواد. 

گاهی اوقات با ترس و لرز بر می گرده به پشت سرش نگاه کنه ،‌ می‌بینه چه شجاعتی 

گاهی اوقات با شجاعت می‌تونه ترساشو نگاه کنه. 

گاهی اوقات آدم به دنبال خوشبختی، ‌زندگی را گم می‌کنه ، گاهی هم با انتظار زندگی را معنا می‌کنه. 

گاهی اوقات آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی،‌ گوهر خودشو گم می‌کنه،‌ گاهی هم گوهر حقیقت را پیدا می‌کنه. 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:10 توسط Arezoo| |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن ...
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط Arezoo| |

چه زیبا گفتم دوستت دارم .

چه صادقانه پذیرقتی !

چه فریبنده آغوشم برایت باز شد .

چه ابلهانه با تو خوش بودم !

چه کودکانه همه چیزم شدی.

چه زود ...

به خاطر یک کلمه ترکم کردی !

چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم ! چه حقیرانه واژه غریب خداحافظی به من آمد .

چه بی رحمانه !

من سوختم ... !


نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:29 توسط Arezoo| |

تا رفیقیم !

همه چیز تمام شد .

در یک روز

در یک ساعت

در یک دقیقه

و در یک ثانیه و در یک ...

لحظه های با هم بودنمان تمام شد .

از خدا می خواهم یاری ات کند

تا فراموشم کنی ..

و جای خالی ام هرگز خاطت را نیازارد .

با کوله باری از غم .. شادی .. لبخند

از کنارت می گذرم و دور می شوم

و به قاب عکس روی دیوار که جمع دوستانه ی ما را نشان می دهد میپیوندم !!

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:3 توسط Arezoo| |

يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم

که سردم نشه نلرزم

مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار

پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟

مي خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟

نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني

.....
من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟

دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني

.....
تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي

............
نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو

...
گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:35 توسط Arezoo| |

نوشتن زیباترین کار دنیاست

و زیبا تر از آن

چشم توست که آن را می خواند

نوشتن یعنی نگاه کردن در چشم های کسانی که

دوستشان داریم !

و من برای آنچه هنوز در دست دارم می نویسم

نه آنچه از دست داده ام

برای ماندن در یک قدمی لحظه های ناب ..

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:32 توسط Arezoo| |

محبوب من .

در خیالم با تو گفتگو می کنم

و پاسخ هایی را که دوست دارم می شنوم !

به خیالم هنوز صدایم می کنی

و فرض می کنم کمی هم دلت برای من تنگ می شود !

من دلم را به همین پاره های توهم خوش کرده ام !

محبوب من .

فردا تابستان می آید

تابستان شیرین و آبدار

تابستان غلظت بازی ها

و کوچه های بی سکوت

تابستان توت های تب زده

و رنگ های بی حساب

تابستان آسمان مشتعل

فصل شدت انار

من ..

پنجره ها را خوب پاک می کنم .

و قاصدک های باغچه را فوت می کنم

و پلک زدن پروانه را خبری خوش می پندارم .

آفتاب دعوتمان کرده است .

آفتاب دعوتمان کرده است .

دیگر یکسره میهمان خورشیدیم .

و من به همین اشتراک ساده .

لبخند می زنم .

محبوب من .

نشانی تو را ندارم !

کاش نامه ای برای تو بفرستم !

تا پستچی ...

قلب تا خورده ام را پس بیاورد !

تو شیطنت های عاشقانه را دوست داشتی

و دوست داشتی مدام

دلم پوسته ریزی کند .

میبینی

فردا تابستان می آید

و این منم که هنوز برای تو می نویسم

و این تویی که دیگر مرا به خاطر نمی آوری ..


نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:54 توسط Arezoo| |

باران بارید

چشم هایم را شستم

و نسیم به قلبم راه یافت

دفتر آرزو هایم را گشودم

و تو را در صفحه ی اول آن

عاشقانه یافتم !! 

[ دوستت دارم همیشه ماندگار در قلب من ]

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:41 توسط Arezoo| |


Design By : Night Skin